تبليغاتX
چند قدم نزدیکتر به خدا

چند قدم نزدیکتر به خدا

باشد که پاک مطهر و درخشان فرزند خداوند شوم

خیلی زود دیر میشه...خیلی زود می فهمه که تنهایی همراه و همدم همیشگیش

و ناامیدی تنها توشه راهش....

رفتنش مثل مرگ ..جدایی مثل یه سنگ ... خیلی زود می فهمه که تنها یادگاریش

سنگ قبریه که خاک روش رو پوشونده... تو خیالش میمیره ...

با اشکاش سنگ سیاه نامهربون رو نوازش می کنه ... شاید دل سنگ آب بشه

و دستاش به دستاش برسه ...اما فاصله دو تا دستا میشه از زمین تا آسمون ...

دنیا واسش خزون درده ...دنیاش میشه یه تونل بی انتها که فقط یه رهگذر داره ...

...یه مرد... اونی که محبوب فصل جدایی رو براش رقم میزنه ...

اونی که رقم خوردن فصل جدید؛ زندگیش رو به خزون همیشگی میکشونه ....

اونی که پیشونیش رو غبار غم گرفته . اونی که سرنوشت مهر خاموشی رو لباش زده

و غربتش به اوج رسیده...با سکوتش فریاد میکشه تا شاید حجم دردش بشه صدا و برسه

به گوشش ... همونی که باید بشنوه ... یعنی میاد تا بشنوه ؟؟!!

مرد ، غربت تنهاییش رو با خدا تقسیم می کنه...از خدا می خواد که تو این دنیا نمونه....

روزگار بی رحم جایی واسه اون تو دنیا نذاشته.روزها و شبها تو جاده مرگ قدم می زنه

قدمهاش خسته از کوله بار غمشه ِ ..

مرد منتظره...منتظره یه پایان ... کاش زن؛ این ها رو می دونست....

کاش می اومد و میدونست دردهای ناگفتشو ...

مرد مثل یه کبوتره که مدتهاست پرواز میکنه اما به ناکجا ....برگشتی اما ... نیست ...

کاشکی زن بیاد و کاش به اندازه درد مرد؛ سکوت کنه........سکوتی به اندازه فریاد ...

     

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 9:19 توسطمهدی |

بنام آنکه من را دیوانه تو کرد و تو را....

می خواستم ديگر برايت ننويسم، اما مگر می شود برای کسی که مرحم باشد، زيبا باشد،

عاشقی را بهتر از هر کسی بداند، سنگ صبور دل خسته ای همچون من باشد و ننوشت.

روزها وشبهایست که سخن گفتن ازهر چه که دیگران برایشان عادی و مقبول است

برای من ساده نیست ، فکر ..... سئوال ..... چرا..... نمیدانم چرا ولی عادت کرده ام

به این حال پر از دودلی و تردیدم .....

از وقتی که رفتی این بغض لعنتی ماندگار شده ....

رفتی وبا رفتنت  جای خالیت با همه ی کوچی برایم بزرگ شد و تمام این دنیای کوچکم ،

 فکر و خیالم ،پر از خاطره هایی شد که هر کدام جانم را به آتش می کشید ...

خاطراتی که تو خالق انها بودی ....

اخر کجا دنبال مفهومی برای عشق میگردی ؟ که من این واژه را هر شب تا صبح معنا میکنم

از وقتی که بار سفر بستی لحظه لحظه هایم....گرفتار سکوتي سرد و سنگين شدن.

من هر روز بیشتر با تنهایی و گوشه گیری اشنا شدم ....

اکنون کلمات بر زبانم سخت و سخت تر میشود نمیدانم.....

نمیدانم شاید هم که من سخت تر و شکننده تراز تنهايي که سرنوشت برایم رقم زد شده ام

بازی روزگار... بی وفایی تو... تمام روياهاي مرا نابود و ویران کرد

با این که هنوز نمیدانم کجایی اما هر لحظه بیشتر جای خالیت را احساس میکنم...!

مهربانم تن زخمیم آنقدر از چوب بی وفایی های این روز گار تازیانه خورده که دیگر

هوس شیطنت های بچه گانه از سرش پرید ...!آنقدر تنبیه شد که دیگر دستان تو را

برای آرامش زخم هایش و شانه هایت را برای اشک ریختن می خواهد...!

با این حال کوله بار تنهاییم را با یاد حسرت روزها و لحظه های با تو بودن پر میکنم

و قدم به سوی جاده انتظار برمیدارم ولی افسوس که انتظار برای تو صبریست

 بی حاصل و تلاشی بی فایده برای به تو نرسیدن....

پاهاي خسته ام تحمل جسمم را ندارد .

و ذره ذره وجودم بانگ ايستادن سر ميدهند .

چشمهايم را ياراي ديدن نيست وگوشهايم تواناي شنيدن .

جسمم خسته و فرسوده گشته و به دنبال اغوشي براي اسودن .

اغوشي ابدي و هميشگي . اغوشي امن و راحت

              

+ نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 22:18 توسطمهدی |